از یک سبد میوه، با لباس های رنگا رنگ، با سلام و صلوات، انگار رفته بودم. سنگ را که زدند پنجره ها ریختند توی حیاط، در ها در رفتند و آنها با مغز های لای خرما ها فهمیدند کسی رفته است. توی چشمانشان تصویر مرده ای چند بار شسته شد تا پاک شود. در خلال بادمها، لای حلوا ها خاطرات شیرین و تلخ بودم. بهمن بودم که آمده بود، برف پاکن را زدم.
" در حال برگشتن می رفتم یا می رفتم در حال برگشتن."
برف پاک کن را زدم. فرقی نمی کرد، جاده می رفت، بهمن می آمد، دکمه را می زدم،فرقی نمی کرد. مثل برگه های سفید باقی مانده آخر دفتر دیکته ی شب آدم احساس غریبی می کند.
پاهایم چشم های زمین بود که کش آمده بود. نشستم و فکر کردم اگر قهرمان پرتاب نیزه بودم پاهام را تا کجا پرت می کردم؟ اگر پاهام از جو زمین خارج می شد معلوم نبود چشم های ماه باشم یا ونوس. لختی گذشت و چشم های اسفندیار شدم. اتوبوس از میدان فردوسی گذشت. روی صندلی فضایی ام نشسته بودم. هم زمان دست هایم را دور چشم هایم حلقه زده بودم و با ابروهایم پاهایم را در بغل گرفته بودم که هیچ جا دیده نشوم. هیچ جا دیده نشدم. یک نفر آمد روی صندلی ام نشست. من در حالی که سعی می کردم میله ی اتوبوس را نگه دارم حس بینایی ام مرا به سمت خانه می کشید.
تو توی آن خواب خوابت برده و من توی این خواب اشک می ریزم. در خواب کسی را می بینی که مرده است، انگار آمده باشد روی تخت تو. من زل زده ام به نمایشگر.چشمانم می سوزد. کاش می شد بیایم توی آن خواب و صدایت کنم. ببینی جای خوابت با راه پله عوض شده و چند طبقه آدم دارد صدایت می کند. از خواب بیدار می شوی! چند طبقه آدم را می بینی. چند طبقه آدم تو را می بیند. بی اعتنا به این خواب از پله ها بالا می روی که به آن خواب برسی. قبل از اینکه نمایشگر را خاموش کنم جای این خواب را با حمام عوض می کنم. می خوابم توی وان و احساس آرامش می کنم.
جهان برای زندگی کردن تنگ شده بود. مردم به هم فشار می آوردند.مثلن توی اتوبوس یکی پایت را لگد می کرد، میآمدی نگاهش کنی، راننده می زد روی ترمز و احساس می کردی مردم دارند به هم نگاه می کنند. دقت که می کردی فقط صدای یکیشان در آمده بود که با تلفن همراهش سر شارژ آپارتمان بحث می کرد. راننده بیشتر از او، از اینکه پشت یک اتوبوس پیر نشسته ناراحت بود. پیرمرد پشت سریش فکر می کرد مردم باید هوای پیرها را داشته باشند. صدایی که تبدیل به آدم شد هوای آکواریمش را همیشه تنظیم می کرد و پیرانای جدیدش را بیشتر دوست داشت. متعجب بود که چرا مردم همدیگر را نمی خورند که هوا برای نفس کشیدن مطبوع تر شود. زد روی پام و گفت آهان! پیراناها با هم کاری ندارند! ایستگاه امام حسین بود. آکواریم من را تف کرد بیرون پیراناها با تعجب به من نگاه می کردند. سعی کردم نفس بکشم، نمی شد!
واقعن تشنه بودم. دویدم به سمت زیر زمین مترو. زمان کمی داشتم. سعی کردم خودم را به قطاری که توی ایستگاه بود برسانم. درهای آکواریم بسته شد. تمام بدنم خیس شده بود و نفس نفس می زدم. شرایطم کم کم بهتر شد. پیراناها قبل از سوار شدن من ترتیب بقیه را داده بودند. با شکم های باد کرده نشسته بودند روی صندلی و به فردا فکر می کردند.